آرينآرين، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 14 روز سن داره

آرين عزيز من

بهار نزديكه

  سومين بهار زندگيت مبارك عزيزم......مامان جونم 6 روزه ديگه سال 90 تموم ميشه و ما وارد سال 91 ميشيم. يعني طبيعت از خواب زمستوني بيدار ميشه و بوي بهار و زندگي رو ميگيره.  همه آخر سال جنب و جوش دارن و ميخوان خودشونو براي لحظه سال تحويل آماده كنن. يه رسم قشنگ ما ايرانيها انداختن سفره هفت سين و سبزه هست..نو كردن لباسها و خونه تكوني هم جزء اونه...همه ما سعي ميكنيم ظاهرمون رو از از هرچي زشتي و آلودگي هست پاك كنيم. اما بايد يادمون باشه در اين بين خونه تكوني دل و باطن يادمون نره. كينه هامون  و آلودگي هاي وجودمون رو بريزيم بيرون و دلهامون رو صاف كنيم و همديگر رو دوست داشته باشيم.  دعاي قشنگي كه موقع سال تحويل ميخونن همين...
23 اسفند 1390

پسرم قد كشيده

سلام سلام مامان جونم خيلي وقت بود كه خانه بهداشت نبرده بودمت ...آخه به خونه جديدمون خيلي دور شده منم راستش تنبليم مياد ...پيش دكتر توكليان هم كه ميبرمت براي چكاب قد و وزنت رو ميگه منم براي رفتن به خانه بهداشت تنبلتر ميشم. خلاصه بردمت خانه بهداشت و قد و وزنت رو گرفتن. قدت 88 سانتي متر و وزنت 13كيلو و 800 گرم بود. خانمي كه اونجا بود گفت پسرتون ماشاا..  قد بلنده منم كلي ذوق كردم تو دلم گفتم حتما به بابا يا دايي جونش رفته آخه اونا قد بلندن اما من نه زياد قدم متوسطه. آرين جونم داره روز به روز قدش بلندتر ميشه و اين به اين معنيه كه داري بزرگ ميشي گل پسرم... انگار همين ديروز بود 51 سانت بودي دادنت بغلم اما حالا مردي شدي براي خودت. قربونت ...
23 اسفند 1390

روز جهاني كودك و رسانه

پسر ناز مامان روز جهاني كودك رو به شما تبريك ميگم عزيزم 2 روز پيش روز كودك بود و بهونه اي شد تا با هم بريم بيرون و كلي خوش بگذرونيم....سعي كرديم اين روز بهت خوش بگذره. عزيزم هرچي سعي كردم چند تا عكس درست حسابي ازت بندازم نشد بس كه وول ميخوري و نميذاري   اين عكس ها رو ازت با بدبختي گرفتم اينجا داري با مادرجون تلفني صحبت ميكني...قربون چشمات اينجا هم تو آشپزخونه داري براي مامان غذا هم ميزني دوستتتتتتتت دارم پسر نازم اميدوارم هم تو و هم تمام بچه هاي دنيا هميشه لبتون خندون و شاد باشه.    ...
21 اسفند 1390

بالاخره برف اومد!!!!!

سلام عزيز من  14 اسفند يعني 2 روز پيش بعد از مدتها چشم انتظاري بالاخره برف اومد ....ما كرمانشاهيم و امسال اينجا اصلا برف نيومده بود. ساعت 10/30 شب بود و من پاي كامپيوتر بودم و بابا هم داشت تلويزيون نگاه ميكرد. ديدم صداي بوق و شادي مردم مياد گفتم حتما عروسيه..... بعد مدتي ديدم تمومي نداره انگار   بيرون رو از پنجره ديدم و مثل اينكه بهم برق وصل كنن داد زدم محمد پاشو بيا ببين برف داره برف مياد و همه جا سفيد شده و تازه فهميدم كه اين سروصداها براي چي بوده همه اومده بودن بيرون و شادي ميكردن و خداروشكر ميكردن كه داره برف مياد. شما هم مدام ميگفتي مامان برف بازي...ساعت 23/30 رفتيم بيرون و كلي برف بازي كرديم به شما هم خيلي خوش گذشت آخ...
16 اسفند 1390

پسرم مريض شده

سلام نور چشمم  2 روز پيش با هم رفتيم پارك و كلي شما اونجا تاب بازي كردي و خوش گذروندي ...  اينم عكسهاش الهي قربون خندت برم من... شب همون روز خيلي بد تب كردي و من هم فكر كردم سرما خوردي استامينوفن بهت دادم و قرار شد صبح ببرمت دكتر ... صبح تبت بالاتر رفت جوري كه هذيان ميگفتي منم خيلي نگران شدم آخه از تب خيلي ميترسم... شياف هم روت اثر نداشت ...خلاصه با بابا برديمت دكتر و آقاي دكتر مهربون شما رو معاينه كرد و گفت يه ويروسي وارد بدنت شده و دچار تب شدي و گوشت هم عفونت كرده .... دارو داد و خدا رو شكر الان بهتري...تبت كاملا قطع شده و من خيلي خوشحالم كه حالت خوب شده مامان جون. دوستت دارم. خدايا شكرت به خاطر سلامتي كه بهمو...
4 اسفند 1390
1